تبليغاتX
تنها بهونه
هی .. فلانی ، زندگی شاید همین باشد ...

الان نه باروون میاد و نه هوا بارونیه ... اما دل من بد جور هوای بارونو کرده  .... یاد بچگی هامون بخیر .. کتاب فارسی و شعر باران و صدای خانم معلم که می گفت : مشق شب ، یه دور از رو شعر باران با معنی ، واسه امتحان هفته بعد هم حفظ باشین ........ یادش بخیر ...

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

امروز دقیقا 14 روزه که من برگشتم .... دوباره دلتنگی اومده سراغم ... نمیدونم چرا هروقت حالم خوشه بی خیاله این وبلاگمم اما هر وقت دلتنگم .......

دیشب دور از جونتون یه دل سیر نشستم گریه کردم .. یکی از دوستام برگشت و بهم گفت چرا دلتنگی ؟ گفتم عجب سوال احمقانه ای .. مگه دلتنگی دلیل می خواد .. دله دیگه هر وقت خواست میگیره ...

امروز پنجمین روز از ماه رمضونه ... این ماه دوست دارم .. حس می کنم به خدا نزدیکترم ... ایشالله ماه رمضون واسه هم مبارک باشه ....

امروز قراره یه اتفاق مهم بیفته ... واسه اینکه به خیر بگذره دعا می کنم .. تو رو خدا شما هم دعا کنید .. همه با هم ....................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

 خدایا میدانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد

«لا اله الا الله»

مرا ای فرستاده محمد

به اسلام آری بی ایمان گردان



+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

فکر نکنم آهنگی به قشنگیه این آهنگ وجود داشته باشه ... منظورم "یاور همیشه مومن" از داریوش عزیزه .. الان تو این ساعت تنها نشستم و فقط دارم اینو می شنوم بارها و بارها .... ممنونم از شقایق عزیزم که این آهنگ موقعی که بهش خیلی احتیاج داشتم ، به دستم رسوند ... دیشب که اینو گوش می دادم باران عزیزم هم بود هرچند ازم خیلی دور بود ولی طراوت وجودش رو احساس می کردم .. ازش ممنونم که تنهام نذاشت ..
خود آهنگ رو مستقیم نتونستم بذارم براتون ولی از آدرس زیر می تونین اگه دوست داشتین این آهنگ و بشنوین

http://www.2mahal.com/song/1964.htm


ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی



یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم


وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی


یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

 دکتر علي شريعتي :

در عجبم از مردمي کــه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگــي مي کنند، ولـی بر حسيني

مي گريند که آزادانه زيست و آزادانه مرد ...

Tulips

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند .
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد "
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ "
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا "
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز راخلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است "
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ "
استاد پاسخ داد: "البته "
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟ "
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند .
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد ."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟ "
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد "
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع بااستفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیارکوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد ."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟ "
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم . او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او درجنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود نداردآقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست . درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد.. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید
.



آن مرد جوان کسی نبود جز آلبرت انیشتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

دلم خیلی گرفته .. از اینکه فقط باید بشینم و نگاه کنم .. آخه به جرم چه گناهی ؟؟ مگه روز اول خدای مهربون همه ی ما رو یکسان نیافرید؟ ... مگه همه مثل هم نبودیم؟ ... مگه وقتی پا گذاشتیم تو این دنیای پر از رنگ همه چی آماده نبود؟.. مگه خدای مهربون این دنیا رو حاضر و آماده به ما تحویل نداد تا بسازیمش ؟؟!! تا هر روز از روز قبل درست تر و زیبـا ترش کـنیم ؟؟ پس چی شد ؟؟ چــرا هر روز داریم خـرابش میکنیم ؟؟ چــرا کار ی می کنیم که دیگه از بدنیا اومدنمون پشیمون باشیم ؟؟ چرا همه ی ما با جرات تمام میگیم اگه دست خودمون بود هیچ وقت پامون رو توی این دنیای کثیف نمی ذاشتیم ؟؟ آخه چرا ؟؟ چرا باید به اون دنیای قشنگی که خدای مهربونمون برامون ساخت بگیم کثیف ؟؟؟ نمی دونم ؟؟ شاید هم ما کثیف هستیم .. آره درسته .. این ما آدما هسنیم که کثیف شدیم .. دیگه به داد دل همدیگه نمیرسیم .. نه که نمی رسیم .. اصلا دیگه خود آدما برامون مهم نیستن چه برسه به دلاشون ... نه به خدا .. باز هم نمی دونم .. مطمئن نیستم .. ما که کثیف نشدیم .. آخه ما اون بالا خدایی داریم که هیچوقت نمیذاره کثیف بشیم .. پس اینا کین ؟؟؟ اینایی که اینقدر کثیف هستن که نمیتونن زندگی آدمای دیگه رو ببینن ... آره خودشونن .. اینا همونایی هستن که اون بالا خدایی ندارند یعنی اعتقادی ندارند که بخوان خدا رو داشته باشن ... آخه چرا ؟؟ به جرم چه گناهی دارین اینقدر ظالمانه حق زندگی رو ازشون میگیرین ؟؟؟

خدایا ... خدای مهربونم .. دلم خیلی گرفته ، از اینکه فقط باید بشینم و کشته شدنشون رو ببینم ولی هیچ کاری ازم ساخته نباشه .. تا کی باید من و میلیون ها نفر فریاد بزنیم که "همه ی ما آدما حق زندگی داریم " ولی صدامون به جایی نرسه .... خدایا .. تو بزرگی .. تو کریمی ... تو عالمی .. تویی که صدای فریادهای خاموش رو هم میشنوی .. به دادمون برس .. به داد همه ی مظلومان و مسلمین ...

الهی آمین 

http://graphics8.nytimes.com/images/2007/01/02/books/bron600span.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

گفتم: «بمان!» و نماندي!


رفتي،


بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!


گفتم:


نردبان ترانه تنها سه پله دارد:


سكوت و


صعودُ


سقوط!


تو صداي مرا نشنيدي

و من


هي بالا رفتم، هي افتادم!


هي بالا رفتم، هي افتادم...


تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،


ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!


من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

بي چراغ قلمي پيدا كردم


و بي چراغ از تو نوشتم!


نوشتم، نوشتم...


حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!


دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند


و مي خندند!


عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!


اما چه فايده؟


هيچكس از من نمي پرسد،


بعد از اين همه ترانه بي چراغ


چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟


همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!


حالا،


دوباره اين من و ُ


اين تاريكي و ُ


اين از پي كاغذ و قلم گشتن!


گفتم : « - بمان!» و نماندي!


اما به راستي،


ستاره نياز و نوازش!


اگر خورشيد خيال تو


اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،


اين ترانه ها


در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?


http://i1.tinypic.com/oirn6c.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط بهونه | 
شب یلدا رو به همه مهربونای عزیزم تبریک می گم ... به امید اینکه زندگی همتون به شیرینی هندوانه شب یلدا و عمرتون به بلندی صد شب یلدا باشه

یلدا مبارک

http://media.farsnews.com/Media/8609/ImageReports/8609280413/1_8609280413_L600.jpg
+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

امشب یکی از دوستام اصرار داره که وبلاگم رو آپ کنم نمی دونم چرا ؟؟؟ مثل اینکه از وبلاگم خیلی خوشش اومده .. پس منم این آپم رو به دریادل دوست گلم و همه ی شما دوستای مهربونم تقدیم میکنم ...

 

 

اگه من شاخه خشكم
نفس سبز یه برگی
اگه من شیشه ی ماتم
تو تلنگر تگرگی

اگه من حسرت خاكم
دعوت شرشر‌ آبی
اگه من خسته درختم
تو برام بالش خوابی

اگه نوحم تویی عمرم
اگه صبرم تویی ایوب
تو صدایی من سكوتم
تو طلوعی من شب و روز

عشق تو یه سرنوشته
بوی تو بوی بهشته
خدا اسمتو تو قلبم
با دوستت دارم نوشته
دوستت دارم

تو عزیزی ، تو امیدی ، تو شكوهی ، تو مرادی
تو طلوعی ، تو نجاتی ، تو بزرگی ، تو زیادی
تو دلیل لحظه هایی ، مقصد نوشته هایی
ای تنت شعر نوازش
تو تن فرشته هایی

عشق تو یه سرنوشته
بوی تو بوی بهشته
خدا اسمتو تو قلبم
با دوستت دارم نوشته

http://i29.tinypic.com/2ds3dk1.jpg




 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط بهونه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بهونه هستم و اين وبلاگ رو به تنها بهونه براي زنده بودنم تقديم مي كنم

نوشته های پیشین
هفته اوّل شهریور 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
پیوندها
اسرارها
من و تو
گروه هنری لبخند
پاتوق
دختری که در یک قبرستان متروک خاک شده
هر هفته یک میهمان سینمایی ...
تقدیم به تک ستاره آسمان وجودم سعید
من تنهاتر از تو نیستم
عاشقانه و بی بهانه دوستت دارم
تنهای تنها
عشق در زیر پای تو
سپیدار سبز
دوست دارم رویای من
اگه تو بری ...
سرزمین تنهایی
بزرگترین سایت دانلود فیلم ، کلیپ ، برنامه و آهنگ
کویر دل
red pink
عشق شیشه ای
هوای تو
ساره ، در انتظار او ...
ایران حال
سلام
تغذیه برای همه
همین الان خسته ام ...
آموزش آشپزی و شیرینی پزی
روزنامه نگار اینترنت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM