تبليغاتX
تنها بهونه

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

به کودکی گفـتند عشـق چیست ؟    گفت بازی.

به نوجوانی گفتند عشق چیست؟     گفت رفیق بازی.

به جوانی گفتنــد عشق چیست ؟      گفت پول و ثروت.

به پیرمردی گفتند عشق چیست ؟     گفت عمر.

به عاشقی گفــتنـد عشق چیسـت ؟   چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

پرسيدم منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو ؟

گفت : تو رو

پرسيد : تو چي ؟ منو بيشتر دوست داري يا زندگي

گفتم : زندگي رو

قهر کرد و رفت براي هميشه ... ديگه برنگشت

آخه نمي دونست او همه ي زندگيم بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

           

           بسی گفتند دل از عشق برگیر که نیرنگ است و افسون است و جادوست

           ولی ما دل بـه او بستیـم  و دیـدیم کــه او زهــر است امـا نـوش داروست

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط بهونه | 
 
تمام خاطره های من سیاهند

با لکه های ریز نورانی

درست مثل آسمان پر ستاره شب

آن روز که تو ستاره صدایم کردی

بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟

جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه

تو از من دروغ بافته بودی

و من از تو

گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند

حالا

چه فرقی میکند که تو مرا سیاه

و من تو را زرد یا سرخ

بافته باشم

ما هر دو پایمال شده ایم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

مهربانى را وقتى ديدم

 

 که کودکى مى خواست آب شور دريا را

 

باآبنبات کوچکش شيرين کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

 

رابطه نا مشروع آهن و درخت
و تولد تبر
اتفاقي بود که ريشه را آزرد .
آخر او
با د هاني خشک به جويبار مي نگريست....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

 

صداي خيس بارون رو مي شنوي؟ آسمون دلش گرفته ...آسمون داره اشک ميريزه ....... دل خيس آسمون داره داد ميزنه . کجايي پس؟ انگار آسمون هم انتظار مي کشه ... آسمون داره گريه مي کنه ... درست مثل من ... من از شادي اشک مي ريزم اون از غصه ... آخه من تو رو دارم و اون نداره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

 

نقش بازي نكنيد، خودتان باشيد و با احساسات خود صادق باشيد.

 

از لحاظ عاطفي سخاوتمند باشيد، خساست به خرج ندهيد. اگر كسي را دوست داريد به او بگوييد.

 

عاشق نيروهاي نهفته مرد (زن) نشويد (آنچه فقط اكنون هست را عاشق شويد).

 

سعي نكنيد با كسي كه شايد در آينده چيز بهتري شود ازدواج كنيد.

 

ارزش خودتان را آن قدر پايين نياوريد كه مانند يك شئ با شما رفتار كنند.

 

سعي كنيد نسبت به همه چيز ديدي مثبت داشته باشيد.

 

به راه هايي فكر كنيد كه مي توانيد همسرتان را نسبت به انجام كارهايي كه دوست داريد

 

ترغيب كنيد. اگر اين روش مؤثر نبود روش هاي ديگر را امتحان كنيد و به ياد داشته باشيد

 

كه تحسين و تعريف به موقع مي تواند يك انگيزه قوي باشد.

 

اهداف خود را طبقه بندي كنيد و افكار خود را بر مهمترين هدفتان يعني داشتن يك محيط

 

خانوادگي آرام و شاد متمركز كنيد.

               

                  هيچ گاه با همسرتان وارد جنگ قدرت نشويد؛ به جاي اين كار با او به توافق برسيد.

 

اگر خداي ناکرده همسرتان به شما توهين کرد، سكوت كنيد و با او مقابله به مثل نكنيد.

 

با اين كار از بروز بسياري از بحث هاي غير ضروري جلوگيري مي كنيد. اين لحظات به سرعت

 

سپري خواهند شد و شما مي توانيد در زمان بهتري با همسرتان درباره رفتارش صحبت

 

كنيد (البته اين بدان معنا نيست که تصور کنيد الزاماً بايد با يک همسر بدزبان و بدخو

 

کنار بياييد و هميشه تمام کج رفتاري هاي او را تحمل کنيد؛ اين مشکل ديگري است و

 

راه حل هاي ديگري دارد).همسرتان را به خاطر اشتباهاتش سرزنش نكنيد. در عوض سعي

 

كنيد روشي در پيش بگيريد كه از تكرار اين اشتباهات جلوگيري كند. وقتي شما همسرتان

 

را به خاطر اشتباهاتش سرزنش مي كنيد، احساسات او را جريحه دار مي كنيد و باعث آزار

 

او مي شويد .

 

در زمان حال زندگي كنيد. اشتباهات و وقايع تلخ گذشته را فراموش كنيد و سعي كنيد

 

شرايط زندگي امروزتان را تغيير دهيد.

 

همواره از همسرتان بپرسيد: براي اين كه زندگي ما شاد و دلپذير باشد، من چه كاري مي

 

توانم انجام بدهم؟

 

انتظار نداشته باشيد همسرتان كامل و بي نقص باشد. در ضمن هيچگاه او را با ديگران

 

مقايسه نكنيد.

 

سعي كنيد بيشتر از آن كه در انتظار دريافت چيزي از همسرتان باشيد، چيزي به او ببخشيد.

 

اگر هدف شما ايجاد حس رضايت و خوشبختي در همسرتان باشد، مطمئن باشيد فرصت

 

هاي بي شماري براي رسيدن به اين هدف پيدا خواهيد كرد. در اين صورت شما نيز از لطف

 

و محبت همسرتان برخوردار خواهيد شد. زيرا انسان ها همواره سعي مي كنند خوبي هاي

 

ديگران را جبران كنند .

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

کاش ميدانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است.

کاش ميدانستم بي پروا راز نهفته در سکوت را برايت آشکار کنم.

و آواز تنهاييم را به گوش تمام رهگذران تقدير برسانم

کاش ميدانستي که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم

فقط براي يک بار قدم در گلستان خيالم بگذار رخصتي ده تا

بر تنهايي خويش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش کنم

تهاجم اندوه را..............

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

 

غروب جمعه ي امروز دلم خيلي گرفته بود . داشتم با خودم فکر مي کردم که اين دنيا واقعاً  عجيبه . يه روز خورشيد که در مياد بروت لبخند مي زنه و اونوقته که تو هم دلت مي خواد از ته دل بخندي و همه جا داد بزني و بگي من زندگي رو دوست دارم .. عاشقشم و هيچکي نيست توي اين دنيا که قد من خوشبخت باشه .. اونوقت که آرزو مي کني و مي گي : اي خدا کاري کن عقربه هاي همه ي ساعت هاي دنيا خسته بشن .. از نفس بيفتن .. از پا در بيان و ديگه دنبال هم ندوئن . زمان واسته و خورشيد تا آخر دنيا لبخند بزنه و منم همين طور خوشبخت باقي بمونم . ولي حيف که اگه عقربه ها واستادن .. دنيا هم ايستاد .. اونوقته که همه ي ماها هم از پا در ميايم و ديگه دنيامون تموم شده .

اما امروز يه روز ديگه اي بود . بيدار که شدم ديدم نه خورشيد لبخند مي زنه .. نه دنيا قشنگه .. اصلاً انگار اين دنيا رو سياه رنگ کردن . اونوقت بود که از خودم پرسيدم : کي مي گه دنيا رنگ و وارنگه ؟ .. کي گفته دنيا قشنگه ؟ .. کي گفته زندگي رو دوست دارم ؟ من ؟!!! .. نه من نگفتم .. اگه اون نباشه .. اگه رنجيده باشه .. اگه دل مهربونش رو غم گرفته باشه .. نه دنيا رو مي خوام .. نه زندگي رو .. اما غروب که شد يه نگاه انداختم به آسمون و ديدم خورشيد داره از ته دل مي خنده .. برام يه دست تکون داد و گفت : زندگي قشنگه پس تو هم بخند . گفتم : اگه دل مهربونش غم نداشته باشه ، مي خندم . بازم خنديد و گفت : نداره .. ديگه نداره . به خورشيد اعتماد داشتم پس خنديدم .. از ته دل .. اونقدر بلند که صداي خنده هام به گوش اونم برسه .. رسيد .. مطمئنم چون منم صداي خندهاشو شنيدم . دوباره آرزو کردم : خدايا بذار الان که همه چي قشنگه .. لبامون خندونه .. عقربه ها واستن .. دنيا واسته .. اشکال هم نداره گه همه چي تموم بشه .. چون مطمئنيم که زندگيمون قشنگ بوده .. شاد بوديم و خوشبخت . 

خداوندا همه ي عاشقاي دنيا را شاد ، خوشبخت و عاشق نگهشون دار .. اونقدر عاشق که با هم بمونن .. زندگي کنند و بميرند .

الهي آمين

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

 

امروز صبح که بيدار شدم تو را فراموش کرده بودم !! همه را مثله هم ميديدم شايد خاطراتم را باد برده .اصلا" تو را از ياد برده ام!!! مبارکم باشد دروغ گفتن هم ياد گرفتم ....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

 

سهراب گفتى : چشمها را بايد شست ...... شستم ولى ! .........
گفتى : جور ديگر بايد ديد ....... ديدم ولى ! ..............
گفتى : زير باران بايد رفت ........ رفتم ولى ! .............
او نه چشمهاى خيس و شسته ام را .. نه نگاه ديگرم را ... هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اى خنديد و گفت :
 ديوانه باران نديده !!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

دورى عشق هاى معمولى را از بين مى برد و عشق هاى بزرگ و جاودانى را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مى سازد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط بهونه | 

 

چون بچه زرنگ و باهوشي بودم،
بابام يک اسکناس پانصد توماني بهم داد
من هم آن را با دو اسکناس نو دويست توماني تاخت زدم
آخه دو تا بيشتر از يکي است! بعد اسکناس ها را گرفتم
و در عوض سه تا صد توماني
دادمشان به همکلا سي ام_ فکر کنم او خبر نداشت که
سه تا بيشتر از دو تا است!
همان موقع به پيرمرد کوري بر خوردم
و درست به همين دليل که نمي توانست ببيند،
درعوض سه تا صد توماني ام، چهار تا پنجاه توماني بهم داد
و خب معلوم است، چهار تا بيشتر از سه تا است!
بعد آن پايين، توي مغازه پرنده فروشي
پنجاه توماني ها را دادم به شاگرد مغازه
و آن احمق به جاي آن ها پنج تا بيست توماني بهم داد
و پنج تا هم که بيشتر از چهارتا است!
بعد، رفتم خانه و پول ها را نشان بابام دادم،
با ديدن آن ها تمام صورتش سرخ شد،
چشم هايش را بست و سرش را تکان داد
از داشتن بچه اي مثل من چنان احساس غرور کرد که زبانش بند آمد!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

                 بمان...

                               سهم تو از این ماندن....

                                                              تمام زندگی ام...

                                                                                         کافیست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط بهونه | 
    • از دو دلى خسته شده بودم، يكى از آنها را يدكى نگه داشتم.
    • اگر خورشيد عينك دودى بزند، خلايق به عينك آفتابى احتياج پيدا نمى كند.
    • نمى دانم خودم را كجا جا گذاشتم.
    • باغبان گلهاى پيراهنت هستم.
    • حمام رفتن يخ به قيمت جانش تمام مى شود.
    • با وجوديكه شمع دلم را بسرقت برده اند، ته دلم روشن است.
    • سايه هاى چهار نژاد يك رنگ است.
    • خواب غفلت احتياج به بستر ندارد.
    • هيچى نيست، انسان است ، كافيست.
    • آنهايى كه با من و شما راه نمى آيند، براى ديگران مى دوند.
    • گناه كلاغ چيست كه هر وقت مى خواهد چهچه بزند،صداى قارقار از گلويش بيرون مى آيد.
    • قفسى كه فكر پرنده نتواند در آن پرواز كند، هنوز ساخته نشده است.
    • دلم براى ماهيها مى سوزد كه در ايام كودكى نمى توانند خاك بازى كنند.

    + نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

    گاهی اوقات گريه‌ هم چيزخوبيه .هم آرومت می‌کنه ،هم سبک می‌شی وهم خيس ميشی. اون وقت ديگه می‌تونی خم بشی؛ ولی نمی‌شکنی.

    از همه مهم‌تر بهت يادآوری می‌کنه که تو انساني. با محدوديت‌های خاص خودت. اون‌وقت متناسب با توانايی‌هات از خودت انتظار خواهی داشت. و بعد همون وقته که با خودت و خدات رو راست می‌شی ...

    پس بيا با هم و كنار هم و براى هم گريه كنيم. حاضــرى

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

    من تمامي هستي ام را در نبرد با سرنوشت

    در تهاجم با زمان

    آتش زدم

    من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم

    يک کلام هم در جزوه هايم هيچ ننوشتم

    من ز مقصد ها پي مقصود هاي پوچ افتادم

    تا تمام خوبي ها رفتند و خوبي ماند در يادم

    من منتظر عشق بودم ولي :

    همه صبر و قرارم رفت

    بهارم رفت...

    اميدم رفت......

     

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط بهونه | 

    زندگي راز بزرگي ست كه در ما جاري است. زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست. زندگي وزن نگاهي ست كه در خاطره ها مي ماند. شايد اين حسرت بيهوده كه در دل داري شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت. زندگي درک همين اکنون است. زندگي شوق رسيدن به همان فردائيست كه نخواهد آمد .

     

    + نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط بهونه | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو
    درباره وبلاگ
    بهونه هستم و اين وبلاك رو به تنها بهوونه براي زنده بودنم تقديم مي كنم

    نوشته های پیشین
    هفته چهارم تیر 1387
    هفته اوّل تیر 1387
    هفته چهارم خرداد 1387
    هفته سوم خرداد 1387
    هفته دوم خرداد 1387
    هفته اوّل خرداد 1387
    هفته چهارم اسفند 1386
    هفته اوّل دی 1386
    هفته چهارم آذر 1386
    هفته سوم آذر 1386
    هفته دوم آذر 1386
    هفته سوم اردیبهشت 1386
    هفته سوم آذر 1385
    هفته دوم آذر 1385
    هفته اوّل آذر 1385
    هفته چهارم آبان 1385
    هفته سوم آبان 1385
    هفته چهارم مهر 1385
    هفته سوم مهر 1385
    هفته دوم مهر 1385
    هفته سوم شهریور 1385
    هفته چهارم مرداد 1385
    هفته سوم مرداد 1385
    هفته دوم مرداد 1385
    پیوندها
    اسرارها
    من و تو
    گروه هنری لبخند
    پاتوق
    دختری که در یک قبرستان متروک خاک شده
    هر هفته یک میهمان سینمایی ...
    تقدیم به تک ستاره آسمان وجودم سعید
    من تنهاتر از تو نیستم
    عاشقانه و بی بهانه دوستت دارم
    تنهای تنها
    عشق در زیر پای تو
    سپیدار سبز
    دوست دارم رویای من
    اگه تو بری ...
    سرزمین تنهایی
    بزرگترین سایت دانلود فیلم ، کلیپ ، برنامه و آهنگ
    کویر دل
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    طراح قالب

    دیجیتال کیوان