![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
دستم بوی گل می داد. مرا به جرم چیدن گل محکوم کردن.
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت، من به انتظار دیدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد، من شروع کردم. وقتی او تمام شد، من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
به نظر شما شکارچی دلش واسه شکارش سوخت ؟؟؟؟ نظر بدی خوشحال می شم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
آرزو دارم شبی عاشق شوی . آرزو دارم بفهمی درد را . تلخی برخورد های سرد را . می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی . می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی . می رسد روزی که شبها در کنار عکس من . نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
نمی دونم نوشتن کلمه ی افسوس درست باشه یا نه ولی واسه من که عاشق بهارم برام کمی سخته که ببینم آخرین ماه بهار هم اومد و تا چند وقت دیگه بهار ۸۷ هم با همه ی قشنگی هاش میره ... خدایا تا الان که همه چی خوب بوده فقط می تونم بگم " شکر " خدایا همه ی روزهای سال رو برام بهار کن الهی آمین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بهونه هستم و اين وبلاك رو به تنها بهوونه براي زنده بودنم تقديم مي كنم
|
|
RSS
|