![]() |
![]() |
|
|
امشب .. این لحظه کـه تنها نشستم توی اتاقم ، دلم به اندازه ی تمام دریــاها .. به اندازه ی تمام .. نمی دونم چی بنویسم .. حالم اصلا خوب نیست .. دلم بدجور گرفته .. خیلی سخت واستادم جلوی اشکام که نذارم بریزه .. خیلی بده خیلی که حتی نتونی گریه کنی .. دارم با خودم فکر می کنم که زندگی اونقدرا که ما آدما بهش بها می دیم ارزش نداره .. بعضی وقتا فکر می کنم نوشتن می تونه ما آدما رو آروم کنه ولی الآن هر چی می نویسم ..مسخره ست ، اصلاً خودمم نمی فهم چی می نویسم .. شما ببخشید .. شمایی که الان داری اینو می خونی .. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
دلم می خواد از همین جا به مادر عزیزم که حاضرم تمام عمرم رو براش بدم که فقط و فقط یه لبخند کوچولو رو لباش ببینم ، تبریک بگم همچنین به تمام مادرای دنیا مادرم روزت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بهونه هستم و اين وبلاك رو به تنها بهوونه براي زنده بودنم تقديم مي كنم
|
|
RSS
|