![]() |
![]() |
|
| هی .. فلانی ، زندگی شاید همین باشد ... |
|
الان نه باروون میاد و نه هوا بارونیه ... اما دل من بد جور هوای بارونو کرده .... یاد بچگی هامون بخیر .. کتاب فارسی و شعر باران و صدای خانم معلم که می گفت : مشق شب ، یه دور از رو شعر باران با معنی ، واسه امتحان هفته بعد هم حفظ باشین ........ یادش بخیر ... باز باران، من به پشت شیشه تنها شاد و خرم می خورد بر شیشه و در یادم آرد روز باران: کودکی ده ساله بودم از پرنده، آسمان آبی، چو دریا بوی جنگل، برکه ها آرام و آبی؛ سنگ ها از آب جسته، رودخانه، چشمه ها چون شیشه های آفتابی، با دو پای کودکانه می کشانیدم به پایین، می شندیم از پرنده، هر چه می دیدم در آنجا این درختان، روز، ای روز دلارا! اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. جنگل از باد گریزان برق چون شمشیر بران روی برکه مرغ آبی، گیسوی سیمین مه را سبزه در زیر درختان بس دلارا بود جنگل، بس گوارا بود باران “بشنو از من، کودک من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
امروز دقیقا 14 روزه که من برگشتم .... دوباره دلتنگی اومده سراغم ... نمیدونم چرا هروقت حالم خوشه بی خیاله این وبلاگمم اما هر وقت دلتنگم ....... دیشب دور از جونتون یه دل سیر نشستم گریه کردم .. یکی از دوستام برگشت و بهم گفت چرا دلتنگی ؟ گفتم عجب سوال احمقانه ای .. مگه دلتنگی دلیل می خواد .. دله دیگه هر وقت خواست میگیره ... امروز پنجمین روز از ماه رمضونه ... این ماه دوست دارم .. حس می کنم به خدا نزدیکترم ... ایشالله ماه رمضون واسه هم مبارک باشه .... امروز قراره یه اتفاق مهم بیفته ... واسه اینکه به خیر بگذره دعا می کنم .. تو رو خدا شما هم دعا کنید .. همه با هم .................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 6:35 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
خدایا میدانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد «لا اله الا الله» مرا ای فرستاده محمد به اسلام آری بی ایمان گردان |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
فکر نکنم آهنگی به قشنگیه این آهنگ وجود داشته باشه ... منظورم "یاور همیشه مومن" از داریوش عزیزه .. الان تو این ساعت تنها نشستم و فقط دارم اینو می شنوم بارها و بارها .... ممنونم از شقایق عزیزم که این آهنگ موقعی که بهش خیلی احتیاج داشتم ، به دستم رسوند ... دیشب که اینو گوش می دادم باران عزیزم هم بود هرچند ازم خیلی دور بود ولی طراوت وجودش رو احساس می کردم .. ازش ممنونم که تنهام نذاشت .. خود آهنگ رو مستقیم نتونستم بذارم براتون ولی از آدرس زیر می تونین اگه دوست داشتین این آهنگ و بشنوین http://www.2mahal.com/song/1964.htm ای بداد من رسیده تو روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود تو با دست مهربونی بتنم مرحم کشیدی برام از روشنی گفتی پرده شبو در یدی یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دور ی برای من شده عادت ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من بسلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من مقصدت هرجا که باشه هر جای د نیا که باشی اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 دی1387ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش
ذهنی کشاند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 دی1387ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
دلم خیلی گرفته .. از اینکه فقط باید بشینم و نگاه کنم .. آخه به جرم چه گناهی ؟؟ مگه روز اول خدای مهربون همه ی ما رو یکسان نیافرید؟ ... مگه همه مثل هم نبودیم؟ ... مگه وقتی پا گذاشتیم تو این دنیای پر از رنگ همه چی آماده نبود؟.. مگه خدای مهربون این دنیا رو حاضر و آماده به ما تحویل نداد تا بسازیمش ؟؟!! تا هر روز از روز قبل درست تر و زیبـا ترش کـنیم ؟؟ پس چی شد ؟؟ چــرا هر روز داریم خـرابش میکنیم ؟؟ چــرا کار ی می کنیم که دیگه از بدنیا اومدنمون پشیمون باشیم ؟؟ چرا همه ی ما با جرات تمام میگیم اگه دست خودمون بود هیچ وقت پامون رو توی این دنیای کثیف نمی ذاشتیم ؟؟ آخه چرا ؟؟ چرا باید به اون دنیای قشنگی که خدای مهربونمون برامون ساخت بگیم کثیف ؟؟؟ نمی دونم ؟؟ شاید هم ما کثیف هستیم .. آره درسته .. این ما آدما هسنیم که کثیف شدیم .. دیگه به داد دل همدیگه نمیرسیم .. نه که نمی رسیم .. اصلا دیگه خود آدما برامون مهم نیستن چه برسه به دلاشون ... نه به خدا .. باز هم نمی دونم .. مطمئن نیستم .. ما که کثیف نشدیم .. آخه ما اون بالا خدایی داریم که هیچوقت نمیذاره کثیف بشیم .. پس اینا کین ؟؟؟ اینایی که اینقدر کثیف هستن که نمیتونن زندگی آدمای دیگه رو ببینن ... آره خودشونن .. اینا همونایی هستن که اون بالا خدایی ندارند یعنی اعتقادی ندارند که بخوان خدا رو داشته باشن ... آخه چرا ؟؟ به جرم چه گناهی دارین اینقدر ظالمانه حق زندگی رو ازشون میگیرین ؟؟؟ خدایا ... خدای مهربونم .. دلم خیلی گرفته ، از اینکه فقط باید بشینم و کشته شدنشون رو ببینم ولی هیچ کاری ازم ساخته نباشه .. تا کی باید من و میلیون ها نفر فریاد بزنیم که "همه ی ما آدما حق زندگی داریم " ولی صدامون به جایی نرسه .... خدایا .. تو بزرگی .. تو کریمی ... تو عالمی .. تویی که صدای فریادهای خاموش رو هم میشنوی .. به دادمون برس .. به داد همه ی مظلومان و مسلمین ... الهی آمین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
گفتم: «بمان!» و نماندي!
و من
بي چراغ قلمي پيدا كردم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 دی1387ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
شب یلدا رو به همه مهربونای عزیزم تبریک می گم ... به امید اینکه زندگی همتون به شیرینی هندوانه شب یلدا و عمرتون به بلندی صد شب یلدا باشه یلدا مبارک ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
امشب یکی از دوستام اصرار داره که وبلاگم رو آپ کنم نمی دونم چرا ؟؟؟ مثل اینکه از وبلاگم خیلی خوشش اومده .. پس منم این آپم رو به دریادل دوست گلم و همه ی شما دوستای مهربونم تقدیم میکنم ...
اگه من شاخه خشكم اگه من حسرت خاكم تو
عزیزی ، تو
امیدی ، تو شكوهی ، تو مرادی ![]()
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: ((من کور هستم لطفا کمک کنید)) روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: (( امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم )) ! ! ! وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین چیز ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 3:0 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
عید آمده به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد فراررسیدن عید سعید قربان ، عید قربانی کردن نفس وهوای نفس بر درگاه معشوق ازلی ، بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد ![]()
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آذر1387ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
امروز
صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی
برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات
افتاد، از
من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی
بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای
وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور
شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی،
بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف
تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر
شوی. تمام
روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی
با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون
خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! تو
به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از
انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در
حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم
صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و
باز هم با من صحبتی نکردی!!! موقع
خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر
گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر
نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! هنگامی
که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس
کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه
کنی... احتمالاً
متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه
تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی،
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر
یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته
باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا
کمی هم به من وقت بدهی! آیا
وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم
و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت
دارم، روز خوبی داشته باشی... دوست
و دوستدارت: خدا ![]()
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آذر1387ساعت 3:14 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
سلام به همه ی دوستای بامعرفت و گل خودم .... دیروز اینجا بارون میومد و منم تک تنها تو خونه نشسته بودم و کمی هم ناخوش بودم ... در نتیجه دلم بدجوری گرفته بود و دور از جون همه ی شما یک دل سیر گریه کردم .. ولی اینبار گریم از دلتنگی برای خانوادم و شهرم نبود ... به خاطر تنهایی توی غربت هم نبود .. به خاطر هیچی بود .. آره هیچی .. داشت بارون میومد منم یهو رفتم تو حس و یهو هم دیدم اشکم در اومده ... خلاصه بگذریم از دیروز ... الان که دارم اینا رو می نویسم بارون تازه بند اومده و هوا یه کمی آفتابیه .. یعنی هوا از اون هواییه که خود به خود آدم سر ذوق میاره ... آدم رو پر از انرژی میکنه .. منم الان حالم خیلی خیلی زیاد خوبه .. انشاالله که شماها هم مثل من پر نشاط و پر انرژی باشین ... زندگی چیست؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
سلام به همه دوستای گلم ... از همتون ممنونم که بهم سر زدین ... همتون پرسیده بودین رحمان کی بود و چرا و چگونه رفت ؟؟؟ فقط می تونم بهتون بگم که رحمان یه جوون بود .. یه جوون 20 ساله که هر روزش رو به امید فردایی بهتر می گذروند .. مثل همه ی ما جوونا با همون امیدها و آرزوها .......... ولی رحمان رفت ... هیچ کس نفهمید که چرا و به چه جرمی اونطور ناجوانمردانه کشتنش ... ای کاش با مرگ طبیعی رفته بود که قبولش برای خانوادش و همه ی دوستاش راحت باشه ... کاش اونقدر شکنجه ندیده بود ولی متاسفانه همه این حرفا افسوسه و اونچه که نباید اتفاق بیفته افتاده .... اونایی که تو مرگه رحمان دست داشتن دستگیر شدن ولی جرمشون هنوز ثابت نشده ..... بیایید باز هم دعا کنیم اینبار برای اینکه خدای مهربونی که جای حق نشسته نذاره خون رحمان عزیز پایمال بشه ... الهی آمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
امروز دوشنبه چهارم آذرماست ... شاید هیچ وقت واقعه تلخ روز شنبه چهارم آذرماه 1385 از یاد من و تمامی کسانی که اون روز رو به یاد دارن نره ... چهارم آذری که غروبش دلگیر و وهم آور بود .. ای کاش هیچ وقت اون روز غروب نمی شد .. ای کاش هیچ وقت اون روز شروع نمی شد که آنچنان پایانی داشته باشه .. ای کاش .... ولی این ای کاش گفتن ها در مقابل اون چیزی که خدای مهربون خواستارشه ، هیچه .. اون مقدر کرده بود که چنین باشه و شد ...... مرگ رحمان ، برای همه ما بخصوص خانوادش یک فاجعه است ... فاجعه ای که هیچ وقت فراموش نمیشه ... پس بیاین با هم و در کنار هم برای آمرزش روحش دعا کنیم و فاتحه بخوانیم ... رحمان به جایگاه ابدی خود رسید ، به معبود خویش که برایش چنین رقم زده بود ... ولی ما هنوز درگیر ودار این دنیائیم .. پس چه بهتر که برای خود نیز دعا کنیم ... برای سعادت خود و هر چه زودتر رسیدن به خالق خود ... همه با هم برای رحمان عزیز فاتحه می خوانیم و برای سعادت خود نیز دعا می کنیم الهی آمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
نمي
دانم .... نمی
دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی
خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی
بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم
سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و
او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد و
خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین
سان بشکند هردم
سکوت مرگبارم را دکتر علی شریعتی ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 آذر1387ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در
کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند... خط اولى
گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی
ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان ... خط دومی
گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتما زندگی خوشی خواهیــم داشـت... در همین
لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه . خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی
گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه... خط اولی
گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کـاغذ خـارج می شویم و دنیـا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی
آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد... آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ، از شهرهای شلوغ و سالها گذشت ... آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید! فیزیکدان
گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...! پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است! شیمی دان
گفت: شما دو
عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد! ستاره
شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی است
با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند ! کرات با هم
تصادف می کنند و نظام دنیـا از هم می پاشد ! چون شمـا یک قـانون بزرگ را نقض کرده اید... فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!! و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ، اما نه در دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید... دو خط
موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است! خط دومی گفت:چی بی معنی است؟! خط اولی گفت:این که به هم برسیم!!! خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند... روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکرد... خط اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم ! خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم! خط اولی
گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش... نقـاش
فکـری کـرد و قلمـش را حـرکت داد و آنهـا ؛ دو ریــل قطـار شـدنـد کــه از دشـتی می گذشت و آنجا
که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید ... ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 آبان1387ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
دوباره اومده سراغم ... دلتنگی رو می گم .. خیلی سخته .. خیلی که اون چیزی رو که برات خودِ خودِ زندگیه رو خیلی راحت ازت بگیرن .. وقتی هم بپرسی چرا ؟؟؟ بهت جواب بدن .. عزیزم این قانون زندگیه !!!! ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 آبان1387ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
اگر من خود نخواهم ُ هیچ چیز نمی تواند خوشبختی را از من دریغ کند. این من هستم که به کسی یا چیزی یا احساسی اجازه میدهم تا مرا بدبخت کند. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
هفتم آبان سال ١١٩٩ ايرانی برابر با ٥٣٩ پيش از زايش (ميلاد) يا ٢٥٤٧
سال پيش در چنين روزی، كورش بزرگ پس از گشودن دروازهي شهر بابل، اندر آن
شهر بزرگ و باشكوه و بسيار كهن شد. در چنین روزی او فرمان آزادی و برابری داد. فرمانی كه در سال ١٩٧١ زايشی (ميلادی) از سوی سازمان پاترمان همپيمان(سازمان ملل متحد) همچون نخستين بيلهی (منشور) آزادی مردم در جهان شناخته شد. نكتههای برجستهی بیلهی كورش بزرگ: - آزادی همهی زندانيان يهودی و آزادی كيش و باور در امپراتوری او. - آزادی همهی بردهها، كورش بزرگ هرگز در جنگهای خود برده يا دستگير جنگی نمیگرفت. -برابری برای همه از هر نژاد و تيره و گُن (جنس) در همهی زمينههای چپيرهای (اجتماعی) در امپراتوری او. چنين گفت آن ابَر مرد كارنامهی (تاريخ) جهان: فرمان دادم تا كالبدم را بدون تاپوت (تابوت) و موميايي به خاك به سپارند، تا پاره هاي تنم خاك ايران را درست كند. روانش شاد و روز پاترمی (ملی) ايران بر همگی خجسته باد. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
دوباره برگشتم ... اینبار حالم چندان بد نیست .. میدونید خوبی یا بدیه ما آدما چیه ؟؟؟ اینه که خیلی زود خودمون رو به همه چی عادت میدیم ... من هم دارم سعی می کنم باز هم خودمو به اینجا عادت بدم تا کمتر فکر کنم ولی متاسفانه ایران .. خانواده .. دوستان و همه ی اون چیزهایی که بهشون تعلق خاطر داری چیزی نیست که راحت فراموش بشه ....... دوست ندارم توی این آپم هم از دلتنگی بگم ... پس وبلاگم رو با جمله ای از دکتر علی شریعتی آپ می کنم : " وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی
قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است " ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آبان1387ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
سلام به همه ی دوستای گلم .. بعد از 20 روز از ایران برگشتم .. ولی الان که دارم اینا رو می نویسم تک و تنها نشستم و بد جوری دل تنگم .. دلتنگ مـامانم .. بـابام .. خـواهر بـرادرام .. خونمون .. شهرم و و همه چی ....................
بعضی وقتا می شینم و حسرت گذشته رو می خورم .. با خودم می گم کاش می شد برگردیم به گذشته .. به بچگی .. ولی حیف که محاله .. ما آدما چه حسرت بخوریم چه نه ، زندگی اون طور که خودش بخواد پیش میره .. پس بهتره فقط دعا کنیم .. دعا کنیم که دلامون کمتر تنگ بشه .. اونایی رو که دوستشون داریم همیشه برامون بمونن .. زندگی مون اونقدر قشنگ باشه که جایی برای حسرت نداشته باشه .. تو رو خدا بچه ها برای منم دعا کنید تا این دل تنگم تاب بیاره الهی آمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مهر1387ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در
ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به
سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از
خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . » ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 5:28 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و
بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین
؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم . ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 5:20 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
سلام به همه ی دوستای گلم .. مخصوصا اونایی که تو این مدتی که تنبلیم گرفته بود و آپ نمی کردم باز هم سر زدن .. اینجوریه دیگه بعضی وقتا آدم حوصله ی خودش رو هم نداره چه برسه به اینکه بخواد یه کار مثبت هم انجام بده .. بابت تنبلیم و تاخیرم عذر می خوام .. امیدوارم بخشیده بشم ... دوستتون دارم و سعی می کنم زود به زود آپ کنم ... شاد باشین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 5:2 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
خسرو شکیبایی بزرگ مرد سینمای ایران امروز بر اثر ایست قلبی در گذشت . بیاد بازی ماندگارش در سریال روزی روزگاری در نقش مرادبیک ، برای شادی روحش فاتحه بخوانیم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
میلاد با سعادت حضرت علی (ع) و روز پدر رو به همه پدرای دنیا از جمله پدر عزیز خودم تبریک می گم ..
دوست دارم از همینجا بهش اعلام کنم که چقدر دوستش دارم و قدر یک دنیا برام عزیزه ... از خدای
مهربون می خوام که سایه ی پر برکت اونو و همه ی پدرای دنیا رو تا ابد بالای سرمون نگه داره ..
الهی آمین
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
امشب .. این لحظه کـه تنها نشستم توی اتاقم ، دلم به اندازه ی تمام دریــاها .. به اندازه ی تمام .. نمی دونم چی بنویسم .. حالم اصلا خوب نیست .. دلم بدجور گرفته .. خیلی سخت واستادم جلوی اشکام که نذارم بریزه .. خیلی بده خیلی که حتی نتونی گریه کنی .. دارم با خودم فکر می کنم که زندگی اونقدرا که ما آدما بهش بها می دیم ارزش نداره .. بعضی وقتا فکر می کنم نوشتن می تونه ما آدما رو آروم کنه ولی الآن هر چی می نویسم ..مسخره ست ، اصلاً خودمم نمی فهم چی می نویسم .. شما ببخشید .. شمایی که الان داری اینو می خونی .. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
دلم می خواد از همین جا به مادر عزیزم که حاضرم تمام عمرم رو براش بدم که فقط و فقط یه لبخند کوچولو رو لباش ببینم ، تبریک بگم همچنین به تمام مادرای دنیا مادرم روزت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
باید امشب بروم باید امشب چمدانی که به اندازه تنهای من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
هر کجا هستم باشم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 3:14 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
آنچنان منتظرم آنچنان منتظر نامه ای از سوی توام که اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد دشمن جان باشد قدمش می بوسم تا که دلباخته بره شود
بهترین عاشق این دره شود و اگر در نامه بنویسی چیزی همه احساس تو را در همان صفحه بی حرف و کلام مو به مو خواهم خواند به رهت خواهم ماند نامه ات خواهم خواند بهر من نامه بده بهر من نامه بده |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 خرداد1387ساعت 4:10 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
پنج وارونه چه معنی دارد؟ خواهر کوچکم از من پرسید.من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت :دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعدها وقتی باریدن بی وقفه درد. سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنی دارد رفت و سیبی آورد نصف کردیم دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می گفت: نکند یعنی همین نیمه ی سیب:تن آن نیمه تن خواهش بود گاز زد.خنده لبهای خدا را دیدم خیره بر نیمه ی گندیده ی خود خندیدم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
هرگاه دفتر خاطرات را ورق زدی هرگاه در زير پايت صدای خش خش برگها را احساس کردی ... هرگاه در ميان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش ديدی... هرگاه به ياد لحظه های با هم بودن افتادی... برای يک بار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو ! يادش بخير!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
چیست این باران که دلخواه من است؟ زیر چتر او روانم روشن است. چشم دل وا می کنم قصه ی یک قطره باران را تماشا می کنم: در فضا، همچو من در چاه تنهایی رها، می زند در موج حیرت دست و پا، خود نمی داند که می افتد کجا! . . . با تب تنهایی جانکاه خویش، زیر باران می سپارم راه خویش!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
چه دشوار است راز چشمان تو را دانستن وخموش از كنارت گذشتن از گريبان تنگ غنچه ها بپرس غوغاي دلتنگي ام را اين تنديس محزون من است وارث ناسپاسي هاي عشقوتازيانه هاي روزگار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
دستم بوی گل می داد. مرا به جرم چیدن گل محکوم کردن.
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت، من به انتظار دیدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد، من شروع کردم. وقتی او تمام شد، من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
به نظر شما شکارچی دلش واسه شکارش سوخت ؟؟؟؟ نظر بدی خوشحال می شم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط بهونه |
|
|
آرزو دارم شبی عاشق شوی . آرزو دارم بفهمی درد را . تلخی برخورد های سرد را . می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی . می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی . می رسد روزی که شبها در کنار عکس من . نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
نمی دونم نوشتن کلمه ی افسوس درست باشه یا نه ولی واسه من که عاشق بهارم برام کمی سخته که ببینم آخرین ماه بهار هم اومد و تا چند وقت دیگه بهار ۸۷ هم با همه ی قشنگی هاش میره ... خدایا تا الان که همه چی خوب بوده فقط می تونم بگم " شکر " خدایا همه ی روزهای سال رو برام بهار کن الهی آمین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
دوست ندارم ۸۶ بره و جاش رو به ۸۷ بده ... سال ۸۶ رو دوست دارم به خاطر تمام خاطرات قشنگی از اون تو ذهنمه .. خدایا .. حالا که داری تمومش می کنی پس کاری کن که ۸۷ هم از شروع تا پایانش برام پر از خاطرات شیرین بشه .. الهی آمین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
میلاد حضرت مسیح و کریسمس به همه مسیحیان عزیز مبارک باد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
آب را ول بکنیم...
آب را ول بکنیم/آب را سفت نگیریم، چه معنی دارد ؟
كار بي حاصل وباطل نكنيم /مشايد اين آب روان ميرود تا ده بالا كه هوايي بخورد
من نديدم دهشان/بيگمان در ده بالاشهر/بستني ارزان است
بهترين شام ونهار /پيتزا با نان است
وصميمانه ترين راه هدر دادن پول /پول دادن جهت خوردن آب معدني است
چون اصولآ آنجا /آبهاي ديگر تنها /جهت آبتني است
چه دهي بايدباشد/خانه هاگنده ترند/مردم بالاشهر/چه حياطي دارند
جيب هاشان پر پول/زلف هاشان از روغن و ژل افشان است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
دیرگاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط بهونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهونه هستم و اين وبلاگ رو به تنها بهونه براي زنده بودنم تقديم مي كنم
|
|
RSS
|